تبلیغات
♫¤¤عشق و دیگر هیچ¤¤♫ - مطالب شعر و ادب

♫¤¤عشق و دیگر هیچ¤¤♫

:[شعر و ادب , ]

نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1384 و 08:01 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در یکشنبه 9 بهمن 1384 و 08:01 ق.ظ



:[شعر و ادب , ]

من زنده ام به رنج

میسوزدم چراغ تن از درد

زندگی رنج است

زندگی سراسر درد است

زندگی درمانش فقط مرگ‌‍‍‌‌ است

نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1384 و 03:01 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در یکشنبه 9 بهمن 1384 و 08:01 ق.ظ



عشق :[شعر و ادب , ]

  

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم

روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم

من به آن می ارزم که به من تکیه کنی

گل اطمینان را تو به من هدیه کنی

تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم

باقی عمر نفسم آنقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر 1384 و 09:12 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در یکشنبه 4 دی 1384 و 06:12 ق.ظ



:[شعر و ادب , ]

ناله اشک مرا گوش خدا می شنود

شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام با سر نیشتر خاطره ای باز شود

شاید این وعده بیهوده به جایی برسد نیمه شبی

مرغ جانم هوس رنگ پریدن داردو من بندی رویای زمین

قفسی جنس قناعت براو ساخته ام

به دلم می گویم قفسم کم رمق است قفسم کم رمق است

شاید این بار سفر چاره کارم بشود

سفری دور به جایی نزدیک سفری از خود من تا به خودم

شاید این وعده بیهوده به جایی برسد نیمه شبی ...........

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1384 و 11:12 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



:[شعر و ادب , ]

مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم

 به زندان خیانت هم كشانی دوستت دارم

 به جرم عشق تو صد زخم كاری بر جگر دارم

 جگر سهل است اگر خونم فشانی دوستت دارم

 مرا لایق بدانی و ندانی دوستت دارم

نوشته شده در شنبه 26 آذر 1384 و 11:12 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در یکشنبه 27 آذر 1384 و 10:12 ق.ظ



:[شعر و ادب , ]

 

خاطرم هست كه روزی عاشق گلی بودم كه در باغ دیگری بود.

روز هایم را در كنار گل و شب ها را با یاد او می گذراندم.

قلبم سرشار از سرخی گل بود و چشمانم پر ز اشك.

زندگیم وقف باغبانی برای گل بود ...

كارم سایبانی برای گل بود ...

دلخوشیم گلخانه ای برای حفظ گل در برابر سیلی های باد وحشی

و تازیانه باران بود ...

دلم خاك ریشه اش و اشكم آب جویش بود ...

ولی افسوس كه همه در باغ دیگری بود !!

خودخواهی بود اگر گل را به باغ خود می بردم و

دگر خواهی اگر باقیش می گذاشتم ،

دگر خواهی را به خود خواهی ترجیح دادم و باقیش گذاشتم.

اما سنگدلان مالك، پرچینی بلند به دور باغ كشیدن.

از آن پس روزها را در كنار پرچین می گریستم

و شب ها، گلم را از دور می بوییدم.

نوشته شده در شنبه 26 آذر 1384 و 10:12 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



مرگ!!!! :[شعر و ادب , ]

من میدانم که روزی خواهم مرد ،

                              پس مرا در خاک می نهید !!!

 

 مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که

سیاه بخت بودام !!!

 

    چشمان مرا باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدانند

که چشم انتظار از این دنیا رفته ام .

 

    دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه

بدانند که من به آنچه می خواستم  نرسیدم !!! 

و

تکه یخی بر روی قلبم بگذارید تا با تابش اولین  

اشعه خورشید آب شده وبجای مونسم گریه کند 

  و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ،

تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشیدم ...

نوشته شده در شنبه 26 آذر 1384 و 10:12 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



اینم آخریش(داغ داغ) :[شعر و ادب , ]

حالمان بد نیست غم کم می خوریم  

 کم نه! هر روزکم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند  

  عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب  

 از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

 خنجری بر قلب بیمارم زدند     

  بی گناهی بودم و دارم زدند

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست   

  از غم نامردمی پشتم شکست

 سنگ را بستند و سگ آزاد شد   

   یک شبه بیداد آمد داد شد

 عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

  تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 عشق اگر اینست مرتد می شوم  

خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن دل نابسامانی بس است  

   کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق  سردرگم  شدم  

  عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم

 هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خجر بدست    

  بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 درد می بارد چو لب تر می کنم   

 العم شوم است باور می کنم

 من که با دریا تلاطم کرده ام  

 راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم بر درب سلولم مزن!

  من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گویم که خاموشم مکن   

 من نمی گویم فراموشم مکن

 من نمی گویم که با من یار باش  

  من نمی گویم مرا غم خوار باش

 من نمی گویم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس ست

 روزگارت باد شیرین! شاد باش

 دست کم یک شب توهم فرهادباش

 آه! در شهر شما یاری نبود 

 قصه هایم را خریداری نبود!!!

 وای! رسم شهرتان بیداد بود     

   شهرتان از خون ما آباد بود

 ازدرو دیوارتان خون می چکد 

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 خسته ام از قصه های شوم تان   

  خسته از همدردی مسموم تان

 اینهمه خنجر دل کس خون نشد  

 این همه لیلی،کسی مجنون نشد

 آسمان خالی شد از فریادتان    

    بیستون در حسرت فرهادتان

 کوه کندن گر نباشد پیشه ام     

    بویی از فرهاد دارد تیشه ام

 عشق از من دورو پایم لنگ بود 

 قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 گر نرفتم هر دو پایم خسته بود  

 تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!   

  فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!   

  هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

 هیچ کس اشکی برای ما نریخت 

هرکه بامابود از ما می گریخت

 چند روزی هست حالم دیدنیست  

 حال من از این و آن پرسیدنیست

 گاه بر روی زمین زل می زنم   

   گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 حافظ دیوانه فالم را گرفت 

 یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

 ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نمیگم از کیه چون اولین شعرمه

نوشته شده در جمعه 25 آذر 1384 و 07:12 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در جمعه 25 آذر 1384 و 07:12 ق.ظ



دست نوشته های من :[شعر و ادب , ]

حس غریبی دارم

دلم طاقت ندارد

قلبم نمی تپد

 نبضم نمیزند

 اندامم نمی جنبند

 شاید مرده ام

چه بگویم؟

از كجا....؟از چه ....؟ از كه....؟

برای كه بگویم؟

كرم ها مغزم را خورده اند

زاغ ها قلبم را برده اند

صبری نمانده

حتی اشكی ندارم

آه این خون است كه می گریم

اما برای كه ... ؟ برای چه ...؟

نمی دانم!!!!!!

ازدست نوشته های خودم

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1384 و 06:11 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



اکنون :[شعر و ادب , ]

اکنون دیگر دیر است

من نام کوچه های فراوانی را از یاد برده ام

من نام شهر های فراوانی را از یاد برده ام

من نام عاشقان    فراوانی را از یاد برده ام

آه

به گمانم نام خود را نیز از یاد برده ام

آری   آری من مرده ام

مرده ای که به دست تو نیست شد

شاید هم از یاد برده ام

از یاد برده ام روز های عاشقی را

از یاد برده ام حتی وجودت را

اکنون نیز خود را از یاد می برم

از یاد می برم باشد که به یاد آیم

به یاد بیایم به آنکه با عشقت از یاد رفت

به یاد آیم به آنکه از تو نیست شد

آری    بدان که عاشقت بودم

از نوشته های خودم

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1384 و 10:11 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در دوشنبه 30 آبان 1384 و 10:11 ق.ظ



صفحه اصلی شما