تبلیغات
♫¤¤عشق و دیگر هیچ¤¤♫

♫¤¤عشق و دیگر هیچ¤¤♫

:[عمومی , ]

سلام به همه دوستای عزیزم

دوستای خوبم من بعد از حدود ۵-۶ ماه می خوام دوباره بنویسم تو این مدت دستم اصلا به نوشتن نمیرفت اما حالا می خوام بمیسم ازتون خواهش می کنم برام کامنت بذارین که حد اقل بدونم یکی نوشته های منو می خونه از همه ممنونم .

نوشته شده در شنبه 11 آذر 1385 و 05:12 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

من پذیرفتم شکست خویش را رازهای قلب دور اندیش را می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم

نوشته شده در شنبه 11 آذر 1385 و 05:12 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



بازگشت :[عمومی , ]

سلام به همه دوستای خوبم امیدوارم که خوب باشید یادم میاد آخرین باری که اومدم تو بلاگمو خواستم بنویسم خرداد ماه بود از اون موقع تا حالا که آذر هستش اصلا نمیتونستم بنویسم اما حالا برگشتم میخوام دوباره شروع کنم

نوشته شده در جمعه 3 آذر 1385 و 11:11 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در شنبه 11 آذر 1385 و 05:12 ق.ظ



:[عمومی , ]

  نازنین دل من، ناز غزلهای سپید
دیرگاهیست نگاهت به جان من دل خسته شرر افکنده است.
نازنینم خاتون،
ناز ابریشمی چشم ترا ماه نبیند هرگز
غم مژگان ترا خواب نبیند هرگز
نازنین دل من،
امیدم،ای همه هستی من،
دیر گاهیست سکوتت غمی می بخشد،
به بلندای دماوند سپید و به سنگینی یک برف زمستانی سرخ،
لب تو محر زده بر خود و با سنگ سکوت،
قلب این خسته ترین عابر شب گرد ترا
بخراشیده ز انبوهی و اندوه و سکوت
نازنینم خاتون،
خوب من ای همه باور من،ای رویا،
من که آواری این بی کسی ام
ناز نکن درد مپاش
تو خودت می دانی ای براییم همه کس
زخم نزن با سکوتت به من خسته چنین سنگ نزن
رحم کن خاتون من،
تو که دستان نوازش گرت از عشق تهی نیست هنوز؟
پس چرا با تن این خسته ترین، با غم بی کسی این تن تب دار و غمین، با من ساده دل ساده به تو باخته خویش،این قدر تلخ رفاقت داری؟
من که آواره این بی کسی ام تو دگر زخم نزن، ناز نپاش به دل سوخته ام از غم و درد، این قدر سوز نپاش
لحظه ای با من باش.

ای سرا پایت خوب
ای کلامت دریا
ای نگاهت باران
با من از عشق بگو
محتاجم به نوازش گری لبهایت
با من از نقطه آغاز بگو
از سکوتت فریاد این چنین می جوشد
و تو خاموشی باز
کاش می شد به تو نزدیک شوم
از سکوتت گذرم به کلامی برسم
آن طرف خاموشی
نازنین دل من
حرف بزن مشتاقم...

نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1385 و 09:06 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در پنجشنبه 11 خرداد 1385 و 09:06 ق.ظ



:[عمومی , ]

سلام به همه دوستان خوبم

چند وقتی بود نمینوشتم اما دوباره برگشتم

در ضمن به عرض دوستان می رسونم که مشکل کامنت هم حل شد

پس منتظر کامنت هاتون هستم

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت 1385 و 08:05 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1385 و 10:05 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1385 و 10:05 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

  افلاک که جز غم نفزایند دگر

      ننهند بجا تا نربایند دگر

       نا آمدگان اگر بدانند که ما

       از دهر چه می کشیم ، نایند دگر

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1385 و 10:05 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 و 11:05 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

یک روز که با امدنت زمین را گلباران کردی می دانستی دلم لرزید شوق دیدارت در ان شب ها خواب را از چشمانم زودود افسانه ای شد دیدارت کاش افسانه واقعیت می شد دل تنگ شده... کاش زمان رسیدن می رسید

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 و 11:05 ق.ظ توسط هاشم هاشمی

ویرایش شده در - و -



صفحه اصلی شما